« در هفته ای که گذشت شاهد تعییر و تحولات قابل تاملی در
دانشگاه آزاد بافق بودیم .جناب مهندس لازمی به جای دکتر طالبی سکان
دانشگاه ازاد بافق را بدست گرفت.رئیس جدید در جلسه ای که صبح۱۶/۲/۸۹ در
مسجد دانشگاه برگزار شد حرفهای بسیار امیدوار کننده زدند و قول دادند که
با کمک مسئولین شهر و کارمندان دانشگاه گامهای بسیار بلندی برای توسعه
دانشگاه بردارند که فواید آن انشاا... برای مردم بافق خیر باشد.
ما این را به فال نیک گرفته و سالهای خوبی را برای
دانشگاه آزاد بافق ارزو می کنیم . از جمله جدید ترین تغییرات بازگرداندن
پتانسیل قوی جناب آقای پورفلاح به سمت مدیر روابط عمومی است.همه ما این
جوان شایسته را می شناسیم و امیدواریم با بازگشتن به منصب قبلی شان . ایده
های زیبای خویش را به مرحله اجرا درآورد
ما ارزومندیم با ادامه این تغییر و تحولات از طرف
ریاست -دانشگاه را به روزهای موفقیت گذشته ( که بسیار از ان دور شده )
نزدیک تر سازد. انشاء الله»
+ نوشته شده توسط همایون در سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389 و ساعت
2:16 |
امروز بعد از مدتها یه خبر خوب از دانشگاه شنیدم و این خبر اینه که دانشگاه می خواهد واسه دانشجو هایی که در سالهای 85-86-87-88 فارغ التحصیل شدند جشن فارغ التحصیلی بگیره . اطلاعیه را در زیر ببینید.
به اطلاع آندسته از فارغ التحصیلان دانشگاه آزاد اسلامی
واحد بافق که طی سالهای 85-86-87-88 از دانشگاه فارغ التحصیل شده اند می
رساند در صورت تمایل به شرکت در جشن فارغ التحصیلی می توانند حد اکثر تا
تاریخ 30/11/88 به روابط عمومی دانشگاه مراجعه و یا با شماره تلفن 4231808
تماس حاصل فرمایند . ضمنا دانشجویانی که تا تاریخ 31/06/89 فارغ التحصیل می شوند نیز می توانند برای حضور در این جشن ثبت نام نمایند .
زمان برگزاری جشن 18/12/88
روابط عمومی دانشگاه ازاد واحد بافق
+ نوشته شده توسط همایون در جمعه شانزدهم بهمن 1388 و ساعت
1:10 |
ما شکست خوردیم. اهلمدارا و تسامح
شکست خوردند، طایفه سمحه و سهله شکست خوردند. این را درهمین سکوت سرد،
در همین شب های الله اکبری و گلوله و فریاد هم می توان بهخود گفت. اگر
شادمانیم از آن چه در خیابان ها می گذرد به گمانم شادمانیمان پایدار
نیست. امیدوار بودیم که دیگر دادمان را با مشت و گلولهنستانیم، گل به
کار می آوریم، این که اول بار دیگری گلوله انداخت از بارغم ما نمی کاهد.
یک بار سی سال پیش کسی را که گاندی خطاب کردهبودیم در تیرباران های اوین از دست دادیم، بار دیگر همین چند سال
قبلماندلای مان را به جائی رساندند که در همان حال که جهان مجذوب چهره
انسانیاو و جنبش مسالمت جو و صلح طلب ایران شده بود، عمامه بر
زمین کوفت وقتیفیلم بازجوئی از همسر یک بدکار را دید.
همو که با دل شکسته از خیر "گفتگوهای تمدن ها" گذشت، مرکزی که جهان با شوق به استقبال پیشنهاد آن آمده و آن را به ناممردم ایران ثبت کرده بود در خود کشور تعطیل شد تا این ننگ بر دلمان
بماندکه دیگران بگویند اینان سزاوار این تکریم نبودند. همان ها
کردند که همگاندی ایرانی را کشتند و هم ماندلای ایرانی را با دل
شکسته به خانهفرستادند. اینک این شهرهایمان و اینک
این ناله مردم که "ولش کن" "ولش کن" "نزنش" و
اینک لبخند به لبان آقای شریعتمداری مدیر کیهان و دیگر فرمانبریده ها. صدای
قهقهه شان شنیدنی است. آیا ما را شبیه به خودشان کرده اند. در انفجار نفرت که سعید
حجاریان گفت ما همه یکی شده ایم.
به جز آن گاندی و ماندلا که کشتند، باید با دریغگفت به آن کس هم رحم نکردند که چهار و نیم سال پیش
آمده بود و خود راخاک پای مردم می خواند - و
دیگران پوپولیستش می خواندند. او را هم رساندهاند به جائی که
با به کار گماردن عامل فجایع کهریزک [آقای مرتضوی] بار قتلها و بدکاری
های آن زندان را هم دوش بگیرد. همان که شور و شوق ماه ها وسال های اول انتخابش را به جائی رسانده که تعداد محافظانش گاهی از
تعدادمستقبلینش بیشتر شده. مردم در ازای چک های ارسالی
نهاد ریاست جمهوری بهدیدارش می روند. افتخارش این شده که ماهی
چند میلیون عریضه جمع می کند. نهآن که مفتخر باشد که کاری
کرده که رسم عریضه و استغاثه ور افتد.
پوپولیست که اول کار افتخارش سفر با اتوبوس و درخیل مردم بود و برای رسیدگی به کار مردم، شب در مسجد می خوابید در حضورعکاسان، اینک با هواپیمای اختصاصی خانواده از این سو به آن سوی دنیا میبرد و از شیراز قرقی وار خود را به تهران می رساند که حکم برکناری
رقیبشرا بدهد. زهی ذلت و حقارت.
این عفریته ای است در دل جامعه ما، از درون سیاهیتاریخ آمده، سرش را نکوفته ایم به سنگ، بدان هیولا می ماند که مدام میزائید و نوزادان را می بلعید و بدین گونه عمری جاودان می یافت. گاهی
تحجرشنام نهاده ایم و گاه افراطش خوانده ایم. عقب افتادگی
فرهنگی است، هر چههست سیاه است و از هیچ پلیدی باکیش نیست.
به صحنه بنگرید هر روز چهره تازهای می زاید دهان گشاده و
بدگو و تهمت زن و فرمان بریده . ما شکست خوردیمفرمان بریده ها
فاتح شدند تکثیر شدند نگاه کنید در جریده های دولتی و درسایت ها پر شده
اند. شعر خون می خوانند ترانه می سازنند که "می خوام دارتبزنم".
پیروزی ما وقتی بود که صحنه را چنان می آراستیم کهپوپولیست اگر در انتخابات شکست می خورد یا پیروز می شد، یا مردم را به
شکمی انداخت به هر حال تبدیل می شد به یک اهل مدارا، یک آشتی
طلب. وقتیپیروز بودیم که محمود احمدی نژاد همان می
شد که خود در آینه می بیند، اهلمهرورزی، اهل مردمی. ما
شکست خوردیم چون او به خانه ندا آقا سلطان نرفتفردای حادثه تا
به مادر داغدارش تسلیت بگوید. شکست خوردیم چون فرصت مردمیشدن از کف او هم رفت و نسخه آقای حسین شریعتمداری را پذیرفت که
"از خارجمامور آوردند برای کشته سازی". ما
شکست خوردیم.
ما اهل مدارا و تسامح وقتی پیروز بودیم که پوپولیستصبح بعد از انتخابات می رفت به در خانه آقای کروبی و با هم می رفتند بهدیدار مهندس موسوی و هر سه می رفتند به خانه خاتمی و هاشمی. همه شان
شالسبز می انداختند، کشور جشن می گرفت، مردم رقصی چنان میانه میدان می
کردندکه در این چند انتخابات معمول شده است. آن وقت چه تفاوت
داشت که چه کس اینبار سنگین را بر دوش دارد و چه کسان قرارست
به او مشورت بدهد. و چه کسخواهان حذف نظارت استصوابی و اختیارات
مافوق قانون آقای جنتی شود. کدام کسزنان را به ورزشگاه ها راه
می برد و کدامینشان از شش میلیون ایرانی خارجاز کشور دعوت
می کند برای بازگشت به کشور. دیگر چه تفاوت که چه کس اولخواستار باز
شدن فضای رسانه ای و دادن اجازه تلویزیون به بخش خصوصی می شد.
پیروزی ما وقتی بود که نمی گذاشتیم راست تندرو زیرسایه احمدی نژاد به قدرت و حکومتش ادامه دهد، باید به او می فهماندیم
کهچپ سابق از آن جهت که فرصت یافت تا خود را با جهان همسو کند، تا اندازه
ایبه روز شود، دنیا را بشناسد آبی شسته ترست.
احمدی نژاد روزی که رییس جمهور شد آقای خاتمی بهدیدارش رفت و عکسی هست که او را دست در دست رییس جمهوری که قدرش راندانستیم نشان می دهد. احمدی نژاد انتخابش را مدیون دوم خرداد بود نه
چنانکه سردار بر سرش منت نهاد مدیون "طرح های پیچیده" بسیج و
سپاه. اگر رایدوم خردادی ما نبود اصلا کار انتخابات
چنان به نوبت و از تعیین شده بود کههرگز مجال به امثال احمدی
نژادها نمی رسید.
او ندانست و در دام راست افراطی افتاد، به جای آنکه مجال به دوستان خودش یعنی میرفتاح، پورمحمدی، رهبر، رحیم مشائی و
مهدیکلهر و همین آقای حسینی وزیر ارشاد بسپارد کارش افتاده است به سپردن
پستهای مدیریت به مرتضوی و رامین و نقدی. و پایان کارش معلوم است و هر روزبیش تر بر طشت خون پا می نهد.
تکلیف احمدی نژاد جداست و انگار که ما قرار نیستبه حال کسی بگرئیم که با سیاهی ها در بستر شده، و با تقلب بر سر کار
آمده،اما بر خود و بر کشور خود که می توانیم در پنهان گریست.
آیا این خوش خیالیاست.
یک بار نسل پیشین با شعار و در خیابان و با آتش زدنخواست سعادت را بخرد، گذارش به بهشت نیفتاد. آیا قرارست نسل امروز، نسلروزگار شفافیت، نسل روزگار خبر، روزگار آبی و سبز باید از همان راه
بگذرد. راست بگویم دلهره دارم.
+ نوشته شده توسط همایون در سه شنبه هشتم دی 1388 و ساعت
0:36 |
چندنفر از دوستان کامنت گذاشته بودند و اشاره کرده بودند که سایت هاستی که این عکس را بوسیله آن آپلود شده بود عکس را حذف کرده و درخواست کردند که دوباره عکس را بگذارم من هم دیدم بد نیست برای تجدید خاطره دوباره این عکس را بگذارم یادم هست پارسال که این عکس را گذاشتیم کلی در دانشگاه سرو صدا راه انداخت.
+ نوشته شده توسط همایون در جمعه چهارم دی 1388 و ساعت
15:40 |
چند وقت پیش از جلوی دانشکده علوم رد می شدم بچه های معماری را دیدم که همراه با استادشون داشتن از مناظر زیبای بی آب و علف !!! دانشگاه نقاشی می کشیدند . می خواستم به گروه معماری این پیشنهاد را بدم که اگه شهر بافق آثار هنری و باستانی زیادی نداره حداقل این دانشجویان معماری را به باقر آباد ببرند تا هم منظره تپه های شنی و هم قعله باقر آباد را بکشند گناه دارن طفلکها.
+ نوشته شده توسط همایون در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 و ساعت
2:52 |
روز اول آذر ماه دومین سالگرد درگذشت آرمین بود . همچنان مسئولین دانشگاه حاضر نشده اند بپذیرند که علت مرگ آرمین ؛ برق گرفتگی در کارگاه برق دانشگاه بوده است .
مطالب سال گذشته را که درباره آرمین گذاشتیم در اینجا ببینید.
+ نوشته شده توسط همایون در یکشنبه هشتم آذر 1388 و ساعت
1:49 |
عکس فوق را یکی از دانشجویان برایمان فرستاده است و یاد آور شده که از اول ترم تا کنون عربپور ناپدید شده است.
+ نوشته شده توسط همایون در جمعه یکم آبان 1388 و ساعت
0:39 |
درباره وبلاگ
سلام بچه که بودم برعکس الان زیاد کتاب میخواندم کتابی از «جرمیاس یونکتوم» به دستم رسید با عنوان «مردم شیلدا» این مردم با مردم عادی تفاوت زیادی داشتند و همه کارهای آنها برعکس دیگران بود و جزء خرابکاری کار دیگر نداشتند و جالب این بود که فکر میکردند باهوشترین مردم دنیا هستند . به هر حال زمان گذشت و من دانشگاه آزاد بافق قبول شدم و چند سال در دانشگاه آزاد بافق درس خواندم و هنوزم هم میخوانم. این چند سال چیزهای عجیب و غریب زیادی در این دانشگاه دیدم که من را به یاد مردم شیلدا انداخت. اینقدر زیاد بودند که تصمیم گرفنم آن اتفاقات را در این وبلاگ بیاورم.